دیالوگ: هفت

کارگــردان: دیوید فینچر
نـــویسنده: آندرو کوین والکر
محصول: ۱۹۹۵
***
سامرست(مورگــان فریمن): یه زمانی با یه نفر رابطه داشتم، درست مثل یه ازدواج واقعی بود. ما هم بچه دار شدیم. این داستان مال خیلی وقت پیشه. یادم میاد یه روز صبح بلند شدم تا برم سر کارم، یه روز مثل بقیه روزها، تفاوتش این بود که روز اولی بود که فهمیدم اون بارداره. و احساس ترس کردم، برای اولین بار. یادمه فکر کردم چطور میتونم یه بچه رو به یه همچین دنیایی بیارم؟ چطور ممکنه یکی تو همیچن محیطی رشد کنه؟ بهش گفتم اون بچه رو نمی خوام. و چند هفته بعد اون بچه رو انداخت. الان میتونم بهت بگم که من میدونم… منظورم اینه که حتم دارم که… تصمیم درستی گرفتم. ولی روزی نیست آرزو نکنم که ای کاش تصمیم دیگه ای گرفته بودم. اگه تو بچه رو نخوای نگه داری و اگر تصمیم خودت باشه هیچوقت بهش نگو که باردار بودی اما اگه تصمیم گرفتی که این بچه رو به دنیا بیاری هر لحظه ممکنه باعث خراب شدن اون بچه بشی! این تقریبا تمام نصیحتی بود که میتونستم بکنم تریسی(گوئینت پالترو).

نوشته دیالوگ: هفت اولین بار در بانی‌فیلم پدیدار شد.